العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
86
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
اجازه دادند وقتى خدمتش رسيدم مشاهده كردم پاها و دستهايش را در غل و زنجير بستهاند گريهام گرفت گفتم كاش من بجاى شما بودم و شما از اين رنج آسوده بودى فرمود زهرى خيال ميكنى اين غل و زنجير آويخته بگردنم مرا مىآزارد اگر بخواهم ميتوانم اين بار گران را از دست و پاى خود بگشايم گرچه تو و ساير علاقمندان بما خانواده از ديدن اين منظره غمگين ميشويد كه در چنين غل و زنجيرى مرا بستهاند ولى اين غل و زنجير مرا به ياد عذاب خدا مياندازد به همين جهت آن را دوست دارم در اين هنگام دست و پاى خود را از زنجير گشوده فرمود زهرى من بيشتر از دو منزل ديگر با اينها نخواهم بود . زهرى گفت چهار شب بعد نگهبانان بمدينه برگشتند و جستجوى زين العابدين را مينمودند از آن جناب خبرى نبود من نيز از آنها پرسيدم كه چه شد آن آقا ؟ يكى از آنها گفت ما خيال ميكنيم او جن همراه داشت و از او اطاعت ميكردند هر وقت پياده ميشديم همهء ما اطرافش را ميگرفتيم و كاملا مراقبش بوديم يك روز صبح از او جز مشتى غل و زنجير نديديم . بعد از اين جريان من پيش عبد الملك رفتم حال على بن الحسين را از من پرسيد جريان را برايش نقل كردم گفت همان روزى كه نگهبانان او را از دست دادند پيش من آمد گفت مرا با تو چه كار . گفتم پيش من بمان گفت علاقه به اين كار ندارم از پيش من رفت به خدا سوگند از ديدن او پيكرم وحشت فرا گرفته بود . زهرى گفت بعبد الملك گفتم على بن الحسين آن طورى كه تو خيال ميكنى نيست ( يعنى در فكر بدست آوردن خلافت نيست ) او به كار خويش مشغول است عبد الملك گفت به به بكارى كه او مشغول است چقدر كار خوبى است . در حلية الاولياء و اغانى ابو الفرج مينويسد كه سالى هشام بن عبد الملك به حج رفت نتوانست بواسطه ازدحام حجر الاسود را ببوسد برايش صندلى گذاشتند نشست